تبلیغات
هیئت خانواده شهدا - شهید برونسی

هیئت خانواده شهدا

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

مطلب ایندفه یک خاطره از شهید عبدالحسین برونسی که به حضرت زهرا (سلام الله علیها) ارادت و اعتقاد خاصی داشت ، هست که عنایات آن حضرت بسیار شامل حال ایشان شده بود .



سخن مقام معظم رهبری در مورد شهید :

الان چند سالی است که کتاب هایی درباره سرداران و فرماندهان باب شده و می نویسند بنده هم مشتری این کتاب ها هستم و می خوانم . بعضی از اینها را من خودم از نزدیک می شناختم ، آن چه درباره شان نوشته شده روایت های صادقانه و بسیار تکان دهنده است . آدم می بیند برخی از این شخصیت های برجسته حتی در لباس یک کارگر به میدان جنگ آمده بودند . این اوستا عبدالحسین برونسی قبل از انقلاب یک بنا بود و با بنده هم مرتبط بود که شرح حالش را نوشته اند . من توصیه می کنم و واقعاً دوست می دارم شماها بخوانید . اسم این کتاب « خاک های نرم کوشک » است که قشنگ هم نوشته شده است .



عنایت ام ابیها « سلام الله علیها » :



هنوز عملیات ، درست وحسابی شروع نشده بود که کار گره خورد . گردان ما زمین گیر شد و حال و هوای بچه ها ، حال و هوای دیگری . تا حالا این طور وضعی برام سابقه نداشت. نمی دانم چه شان شده بود که حرف شنوی نداشتند ؛ همان بچه هایی که می گفتی برو تا آتش ، با جان و دل می رفتند !

به چهره بعضی ها دقیق نگاه کردم. جور خاصی شده بودند ؛ نه می شد بگویی ضعف دارند ، نه می شد بگویی ترسیده اند، هیچ حدسی نمی شد بزنی. هر چه برایشان صحبت کردم، فایده نداشت. اصلاً انگار چسبیده بودند به زمین و نمی خواستند جدا شوند . هر کاری کردم راضی شان کنم راه بیفتند ، نشد . پاک درمانده شدم . ناامیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود . با خودم گفتم : چه کار کنم ؟

سرم را بلند کردم رو به آسمان و توی دلم نالیدم که : « خدایا خودت کمک کن » از بچه ها فاصله گرفتم . اسم حضرت صدیقه (س) را از ته دل صدا زدم و به وجود شریفش متوسل شدم . زمزمه کردم : « خانم ، خودتون کمک کنید ، منو راهنمایی کنید تا بتونم این بچه ها رو حرکت بدم . وضع ما رو خودتون بهتر می دونید . » چند لحظه ای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیروها .

یقین داشتم حضرت تنهام نمی گذارد . اصلاً منتظر عنایت بودم . توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محض یک دفعه فکری به ذهنم رسید. رو کردم به بچه ها ، محکم و قاطع گفتم : « دیگه به شما احتیاجی ندارم ! فقط یک آر پی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد ، دیگه هیچی نمی خوام . »

زل زدم به شان . لحظه شماری می کردم یکی بلند شود . یکی از بچه های آر پی جی زن پا شد و بلند گفت : من می یام . نگاهش مصمم و جدی بود . به چند لحظه نکشید یکی دیگر مصمم تر از او بلند شد و گفت : منم می یام . تا به خودم آمدم همه گردان بلند شده بودند . پیروزی مان توی آن عملیات ، چشم همه را خیره کرد . عنایت « ام ابیها » باز هم به دادمان رسید.



پرستیژ فرماندهی :
علاقه خاصی هم به حضرت فاطمه زهرا (س) داشت هم به سادات و فرزندان ایشان . عجیب هم احترام سیدی را نگه می داشت . یادم نمی آید توی سنگر ، چادر ، خانه یا جای دیگری با هم رفته باشیم و او زودتر از من وارد شده باشد. حتی سعی می کرد جلوتر از من قدم برندارد . یک بار با هم می خواستیم برویم جلسه . پشت در اتاق که رسیدیم طبق معمول مرا فرستاد جلو ،

گفت : بفرما . نرفتم تو .

بهش گفتم : اول شما برو !

لبخندی زد و گفت : تو که می دونی من جلوتر از سید جایی وارد نمی شم .

به اعتراض گفتم :حاج آقا ، اینجا دیگه خوبیت نداره من اول برم !

گفت برای چی ؟

گفتم : ناسلامتی شما فرمانده هستی ؛ اینجا هم که جبهه است و بالاخره باید ابهت و پرستیژ فرماندهی حفظ بشه . مکثی کردم و زود ادامه دادم : اینکه من جلوتر برم پرستیژ شما را پایین می یاره .

خندید و گفت : این پرستیژی که می خواد با بی احترامی به سادات باشه ، می خوام اصلاً نباشه !



برای شادی ارواح طیبه و مطهر شهدا و امام شهدا صلوات



نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند 1390 توسط ققنوس
مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin